امیرگار
خستم امونه مثل کسی که غد دیدانیا خوابش میان
شدم یادم تناکه شب و غماش
بیادش میان
خسته شدم از بز نخشه یه آدم شاد و بازی کردم
خسته شدم از هستی که نمیذاره
به خودم برگردم
خستم از هرچی که خوبی کردم اما
بعدی دیدم از هرچوری که بین نتیجه
باخره رسیدم از درم که پر شدن
از آدم نماهای بلابی اونهایی که وسه میشن
چشمام بشن سرخابی
برگذر این روزای سخت غم
من توی هر روز حفدم
از خدا میبرسم چی شد
که باید این باشه سرنوشدم
برگذر این روزای سخت غم من توی هر روز حفدم
از خدا میبرسم چی شد که باید این باشه سرنوشدم
صبح تا شب تو تختم
تو اتاقم ولی دنبال جواب رفتم
هر قدم که تو خیالم میزنم پر از استرسه
نمیدونم که آخر کی میخواد به داده این حس برسه
خستم از هرچی که خوبی کردم و بعدی دیدم
از هرچوری که بین نتیجه باخره رسیدم
از درم که پر شدن از آدم نماهای بلابی
همونه ای که واسه میشن چشمام بشن سرخابی
برگذر این روزای سخت غم من توی هر روز حفدم
از خدا میبرسم چی شد که باید این باشه سرنوشدم
برگذر این روزای سخت غم من توی هر روز حفدم
از خدا میبرسم چی شد که باید این باشه سرنوشدم