ولا که من آشده چشمان تو هستم
ولا که تو با خبر از این دل ساری
مهمان خیالم شده این هر شب و هر شب
ولا شبیه من دیوان نداری
حقا که مرادی و ماری ایدت شده اما
حقا که تو خرشیده سمینی و سمانی
حاشا که به غیر از تو کسی در دلم افتاد
هم سرور و هم بی سرور هم این و ایانی
هی حاط اگر یار بخواهی نباشم
ای فای بمن که ارتو مرا یار نداری آیت به تو زنجیر
کنم بند دلم را جونی و جهانی و چنینی و چنانی
ای نور تر از نور تر از نور تر از نور
ای مه із تر از مه
توم خونی خو که در درگه هد هستم
ای شا از شا تر از شا تر از شا
ای نور تر از نور تر از نور تر از نور
ای مه از تر از مه
تم كنی خو که در något گر هد هدم
ای شاه تر از شاه تر از شاه تر از شاه
هی حات اگر یار بخواهی و نباشم
ای وای به من گر تا مرا یار نداری
باید به تو زنجیر کنم بند دلم را
جونی و جهانی و چنینی و چنانی
هی حات اگر یار بخواهی و نباشم
ای وای به من گر تا مرا یار نداری
باید به تو زنجیر کنم بند دلم را
جونی و جهانی و چنینی و چنانی
02:45